بزن آتش
با هر نفست میرود از خویش جهانی بزن آتش
بزن آتش به تن مردهی این هرزه خیابان دو سو تاریکی

بشنو که سوگنامه ویرانی من است
.
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
.
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
منصور را هر آئینه بر دار می زنند
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
بی حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باور كنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست
سوگند مي خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست.
بد تر از غربت مردان وطن، در وطن است؟
فرياد ناميراي خلقم
مرا بر دار بياويز
كه ميلادي دوباره خواهم داشت
دالانهاي كبود سرخ
ميعاد گاه هزاران شقايق نورس
در طلوع باورهاي حقيقي
در غروب شقاوتهاي بي فردا
مارا به سراي بودن فرامي خواند
مرا بردار بياويز
مرا بردار بياويز
من
دوباره زاده خواهم شد
درقلب طوفانهاي بي باك
درانعكاس رودخانه
وكهكشاني بي پايان
من
در شريان زمين
دوباره خواهم روئيد
من فرياد بي پرواي خلقم
مرا بر دار بياويز
مرابردار بياويز
اين دار
پايان راه فرداي توست
وفرداي ما
ناميرا تر از هرروز
مي آيد

هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم ،گریان ازین بیداد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای ، ایا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
شب پرستان صبح صادق می کشند
زانکه خود بيگانه با عشقند و مهر
صبح معشوق و شب عاشق می کشند
ترس و وحشت عقلشان را در ربود
لاجرم ياران سابق می کشند
بهر زخم اندر پی مرهم نیاند
خود طبيب نيک حاذق می کشند
در هراس از حرکت کشتی عدل
خشمگين، باد موافق می کشند
قاتلان شادان و مقتولان به خاک
رهزده را جای سارق می کشند
با که بايد گفت اين وضع عجيب
يار لايق جای فاسق می کشند
قلبها خون شد سپيده تا گفت
در ديار ما شقايق می کشند